تبليغاتX
خدایا عاشقان را با غم عشق اشنا کن

خدایا عاشقان را با غم عشق اشنا کن

می روم با کشتی عشق به سوی سرنوشت یا به عشقت میرسم یا غرق دنیا می شوم

عکس های زیبا

چند عکس خوب و دیدنی در ادامه حتما بینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

عاشقانه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

تنهایی

دوست داشتن را از تو اموختم

چگونه باور کنم که مرا دوست نداری

کسی که گل واژه محبت را در من کاشت

این گونه مرا ترک بگوید باور کردن این سخن

 برای من درد ناک است ایا ممکن است کسی

 که محبت وعشق را در من زنده کرد اینگونه مرا

افسرده وغمگین کند اینقدر روزگار بی وفاشده است

که این گونه مرا بازی می دهد پس درست است که می گویند

           روزگار با وفاترین یارها را بی وفا می کند

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

به خاطر تو

بيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت

 

هيچ کس غصه ي اين را که چه مي کرد نداشت

 

چشمه سادگي از لطف زمين مي جوشيد

 

خودمانيم زمين اين همه نامرد نداشت ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

خاطراتم همه مردن

 

به چه مانند كنم سرخي لبهاي ترا؟

 

به يكي لاله ي شاداب كه بنشسته به كوه؟

 

به شرابي كه نمايان بود از جام بلور؟

 

به صفاي گل سرخي كه بخندد در باغ؟

 

به شقايق كه بود جلوه گر بزم چمن؟

 

يا به ياقوت درخشاني در نور چراغ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 9:17 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

غم جدایی داره آتیشم میزنه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 3:35 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

امشب دلم بارونیه

امشب دلم بارونيه نواي بارونو ميخواد

امشب چشام بي خوابن ونم نم بارون تو چشام

بارون برام يک خاطره ست،خاطره ي ميلاد عشق

خاطره ي ميلادي که تقدير براي من نوشت

وقتيکه بارون ميباره ياد اونو باز دوباره

برام تداعي مي کنه ،اشک و تو چشمام مياره

دلم ميخواد اون بدونه،دلم براش بارونيه

که دنياي بزرگ برام مثل يک زندون ميمونه

بارون ببار رو شيشه ها،پنجره تنها نمونه

بذار صداتو بشنو،ياد تو يادش بمونه

بارون ببار تا بشکنه سکوت سرد اين خونه

حال دگرگون مرا،جز تو آخه کي ميدونه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 3:3 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

اونی که تنها کسم بود تو روزای بی پناهیم

 

اونی که مونس من بود تو شبای بی قراریم

 

اونی که بال و پرم بود واسه پر کشیدن من

 

اونی که خنده و اشک بود تو روزای شادی و غم

 

  رفت و من تنهای تنهام

 

بی حضور عاشقانش نیست و من رسوای شبهام

 

زندگیم بی اون سرابه یه حبابه روی آبه

 

قصه ی عاشقی من یه سوال بی جوابه

 

آه و افسوس که چرا تنهام گذاشتی

 

رفتی و خاطره هاتو واسه من تنها گذاشتی

 

دل من افتاد به پاهات که نرو بی تو میمیرم

 

ولی تو گفتی نمیخوام که دیگه تو رو ببینم

 

دلمو عجیب شکستی پا گذاشتی رو غرورم

 

قلبمو کردی ویرونه توی آخرین طلوعم

 

آخه قلبه زخمیه من دیگه مرهمی نداره

 

نمک پاشیدی به زخمم موندنم فایده نداره

 

غروب میکنم با عشقت که قدرمو هیچ وقت ندونست  

 

 میرم از دنیای غربت بی تو و با یاد عشقت...

غروب میکنم با عشقت که قدرمو هیچ وقت ندونست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

 

يادمه اون دم آخر با چشام بهت مي گفتم

 

ميري و من تا هميشه ياد اين لحظه ميفتم

 

باورم نمي شد هرگز كه جدايي در كمينه

 

مرگ من با رفتن تو راه حل آخرينه

 

حالا از وقتي كه رفتي بغض عالم تو گلومه

 

تنها يك بار تو رو ديدن اين تمومه آرزومه

 

كاشكي بودي و مي ديدي بعد تو چه حالي دارم

 

تو شباي تلخ گريه شونه هاتُ كم ميارم

 

درد بي تو زنده بودن به خدا درد كمي نيست

 

توي قلب خسته ي من غير تو جاي كسي نيست

 

غير تو جاي كسي نيست

 

كاشكي بودي و مي ديدي بعد تو چه حالي دارم

 

تو شباي تلخ گريه شونه هاتُ كم ميارم...    كاشكي بودي و مي ديدي...

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

     د ل  درد آشنا را در تو دیدم        تو می دانی خدا را در تو دیدم

            

            نمی دانم که بی  تو کیستم من       اگر روزی  نباشی  نیستم  من

           

           تودرچشم منی هرجا که هستم      تو را هرجاکه هستی می پرستم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

نفرین

نفرین ابد بر تو که آن ساقی چشمت

دردی کش خمخانه ی تزویر و ریا بود

پرورده ی مریم هم اگر چشم تو می دید

عیسای دگر می شد و غافل ز خدا بود

 

نفرین ابد بر تو که از پیکر عمرم

نیمی که روان داشت، جدا کردی و رفتی

نفرین ابد بر تو که این شمع سحر را

در رهگذر باد، رها کردی و رفتی

 

نفرین به ستایشگرت از روز ازل باد

کاین گونه تو را غره به زیبایی خود کرد

پوشیده ز خاک، آینه ی حسن تو گردد

کاین گونه تو را مست ز شیدایی خود کرد

 

این بود وفاداری و این بود محبت؟

ای کاش نخستین سخنت رنگ هوس داشت

ای کاش که آن محفل دلساده فریبت

بر سر در خود، مهر و نشانی ز قفس داشت

 

دیوانه برو، ورنه چنان سخت ببوسم

لب های تو می ریخته را، کز سخن افتی

دیوانه برو، ورنه چنان سخت خروشم

تا گریه کنان آیی و در پای من افتی

 

دیوانه برو تا نزدم چنگ به گیسوت

صورتگر تو زحمت بسیار کشیده

تا نقش تو را با همه نیرنگ، به صد رنگ

چون صورت بی روح، به دیوار کشیده

 

ساکت بنشین، تا بگشایم گره از روی

در چهره ی من، خستگی از دور هویداست

آسوده گذارم که در این موج سرشکم

گیسوی به هم ریخته بر دوش تو پیداست

 

من عاشق احساس پر از آتش خویشم

خاکستر سردی، چو تو با من ننشیند

باید تو ز من دور شوی، تا که جهانی

این آتش پنهان شده را باز ببیند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

بعد از مرگ

ای کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود، و آخرین سیاهپوش که مرا به فراموشی می سپارد چه کسی خواهد بود...!

      

   

کاش میشد روی قلب سرنوشت

لحظه های با تو بودن را نوشت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

خلقت من

مرا بی یار و غمخوار آفریدند

مرا بیمار بیمار آفریدند

مرا با درد عشق سینه سوزی

از اول، بی پرستار آفریدند

مرا دایم قرین رنج کردند

چو گل، در سایه ی خار آفریدند

مرا چون مرغ خوشخوانی در این باغ

گرفتار گرفتار آفریدند

مرا لبریز محنت، خلق کردند

مرا از غصه سرشار آفریدند

مرا در بزم گیتی، مات و مبهوت

نه سرمست و نه هشیار آفریدند

مرا زآمیزش امید و یأسی

پی یک لحظه دیدار آفریدند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

از دريا پرسيدن عشق چيست، گفت:خشكيدن........از گل پرسيدن عشق چيست، گفت:پرپر شدن........ از زمين پرسيدن عشق چيست، گفت: لرزيدن............. از آسمون پرسدين عشق چيست، گفت: باريدن..........از انسان پرسيدن عشق چيست،ناگهان ندايي از درونش گفت:جدايياگر آدمي زندگي را دوست داشت در اغاز تولد نمي گريست لحظات را طي كرديم تا به خوشبختي رسيديم،اما وقتي رسيديم فهميديم خوشبختي همان لحظات بودهر چيز دنيا شنيدنش بزرگتر از رسيدن به آن است و هر چيز از آخرت ديدن و رسيدن به آنبزرگتر از شنديدن آن استجلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل،و عشق محكوم بود به تبعيد به دورتريندنقطه مغز يعني فراموشي،قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق ،آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي شنيدن صدايش را داشتي،اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟ همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند،تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:ديدي قلب همه از عشق بي زارند،ولي متحيرم با وجودي كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني!؟قلب ناليد و گفت:من با وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلي واقعي باشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

عشق حقيقي بي دليل است و از قلب سرچشمه مي گيرد. هرگز به دنبال تأييد عشق بامعيارهاي ذهني نباش. ذهن فقط به درد زندگي در دنيا مي خورد. اگر بخواهي مي تواني به توانايي ها و امكانات فردي كه دوستش داري فكر كني اما در اين صورت تو براي زندگي آينده به دنبال شرايط بوده اي. عشق فراتر از اينهاست. فراتر از معيارهاي ذهني است. عشق از جاذبه هاي بدني هم فراتر است نزديكي عشق فاصله هاي زماني و مكاني را درهم مي شكند چون مرز عشق از زمان و مكان فراتر است. تو از طريق قلبت با قلب ديگري ارتباط مي گيري... اين رابطه كلامي نيست به حرف در نمي آيد و با هيچ معيار ذهني قياس نمي شود. از قلب عشق و اعتماد زاده مي شود. ذهن هميشه ترديد دارد در حالي كه عشق كاملاً اعتماد مي كند. عشق از بدن چهارم مي آيد بنابراين با معيارهاي بدن هاي پايين تر قابل سنجش نيست و فقط به وسيلة‌ آنها به نحوي محدود حس مي شود.شما وقتي كسي را دوست داريد تنها از حضورش شاد مي شويد و ديگر نيازي به هيچ چيز ديگري نداريد.حالا به عنوان يك شاهد به فردي كه از عشق خود نسبت به او شك داريد فكر كنيد. تصور كنيد كه مقابل هم قرار گرفته ايد و شما به عنوان شاهد هم خود را مي بيني و هم او را. چه احساسي داريد؟ آيا ضربان قلبت تان تندتر شده؟ آيا حس مي كنيد امواج شادي بخش از سوي قلب او به سمت شما مي آيد؟ آيا حضور او برايتان نشاط آور است؟‌چشمان خود را ببنديد و اين امواج را با تمام وجود بررسي كنيد. تنها عضوي كه مي تواند بگويد شما عاشقيد يا نه قلبتان است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

نفرین به اون کسایی که روی دلا پا میزارن

 تا که می بینن عاشقی میرن و تنهات میزارن

 نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن

عاشق عاشق کشین ، رحم و  مروت ندارن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

نام : غم / شهرت : سرگردان / زادگاه : ویرانه / تاریخ تولد : دوران غم / شماره شناسنامه : نامفهوم / مدت محکومیت : حبس ابد / نام پدر : رنج / نام مادر : درد / نام پدربزرگ : درویش تنها / نام مادربزرگ : سلطان غم / چراغم : شمع / سقفم : اسمان / مونسم : شب / کارم : حسرت / یادم : انتظار / دردم : فراغ / فریادم : سکوت / ارزویم : مرگ / زندگیم : فقط تو / امیدم : فقط تو / ادرس : خیابان غمستان – میدان تنهایی – چهارراه بدبختی – خیابان رنج – کوچه غربت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط مانی  |